تو ما را بسیار دوست داری!

یاسمن رضائیان:آیا گلدان، گل هایش را دوست دارد؟گلدان و گل هایش شب ها و روزهای بسیاری با هم بوده اند. گلدان شاهد ریشه کردن و قدکشیدن گل ها در قلبش بود، با آن ها از آب و آفتاب لذت برده و زمستان، همه تلاشش را نموده است تا ریشه های گل هایش را زنده نگه دارد.

تو ما را بسیار دوست داری!

گلدان و گل ها به حضور هم عادت نموده اند، نه برای این که مدتی طولانی با هم بوده اند، بلکه چون با هم سختی های زمستان را تحمل نموده و به آفتاب رسیده اند. باهم بودن، دوست داشتن را خلق می نماید.

آیا ابر، بارانش را دوست دارد؟

باران بودن فرصت شجاعت است. باران باید شجاع باشد تا از ارتفاعی به بلندی آسمان خودش را به سمت زمین رها کند. باران به خاطر اعتمادی که به ابر دارد، خودش را از آغوش او جدا می نماید و به سمت زمین می آید. نه برای ابر و نه برای باران جداشدن از هم دیگر ساده نیست. اما ابر به باران قول داده است بعد از این بارش دوباره تبدیل به بخار می شود و به سمتش برمی شود. باران به ابر اعتماد می نماید و می بارد. باران و ابر به حضور هم عادت نموده اند، نه برای این که مدتی طولانی با هم بوده اند، بلکه چون در آزمون سخت زندگی همراه هم بوده و به یک دیگر اعتماد نموده و به هم دلگرمی داده اند. اعتماد کردن و دلگرمی دادن، دوست داشتن را خلق می نماید.

آیا روز، خورشیدش را دوست دارد؟

روز با نور و خورشید شروع می شود و اگر خورشید نباشد، روز هم نیست. خورشید و روز بی وقفه یک دیگر را می بینند و از این که فرصتی تازه به جهان می بخشند، شادمانند. غروب، خورشید پشت ابرها می رود و هوا کم کم تاریک می شود، اما این به معنای انتها روز نیست. شب که از راه می رسد خورشید به انتظار روزی دیگر به نیم کره دیگر زمین می رود و خورشیدش را تنها نمی گذارد. خورشید و روز به حضور هم عادت نموده اند، نه برای این که مدتی طولانی با هم بوده اند، بلکه چون هرکدام می توانند آیینه ای باشند برای نشان دادن دیگری. آن ها یک جورهایی به هم شبیه اند و جهان، آن دو را به نشانی هم می شناسد. شبیه بودن، دوست داشتن را خلق می نماید.

آیا چهره، لبخندش را دوست دارد؟

لبخند، کلمه ای جادویی است که حتی با خواندنش در متن، حس شادی آن در قلبمان می دود. هر حسی احتیاج به حضوری دارد تا بتواند از حالت انتزاعی بیرون بیاید و نمود پیدا کند. چهره، شادمان از این که برای نشان دادن لبخند انتخاب شده است، از این که سال های سال همراه شادی ها بوده احساس خوش بختی می نماید. چهره و لبخند به حضور هم عادت نموده اند، نه برای این که مدتی طولانی با هم بوده اند، بلکه چون اگر یکی نباشد، دیگری هم نمی تواند باشد. دلیل حضور شدن، دوست داشتن را خلق می نماید.

آیا تو، ما را دوست داری؟

از زمانی که یادمان می آید به تو، حضور و آمدنت فکر نموده ایم. همواره گوشه ای از ذهن ما به روشنایی جهانی که پس از تو می آید خوش بوده است. تو را گاهی در ذهنمان و گاهی با قلبمان صدا نموده ایم. گاهی زبانمان به نام تو چرخیده است و از بردن نامت شادمان شده ایم. ما تو را دوست داریم، نه برای این که مدتی طولانی با فکر و نام تو زندگی نموده ایم و به آمدنت دل بسته ایم؛ دوستت داریم چون در روزهای سخت زمستانی، امید ما به بهاری. چون در آزمون های سخت جهان، دل گرمی بزرگ و قابل اعتماد مایی. چون الگویمان هستی و کوشش می کنیم شبیهِ تو باشیم. چون اگر تو نبودی ما در جهان پژمرده بودیم، طوری که انگار هرگز نیستیم. تو گلدان و ابر و روز و چهره هستی و ما گل و باران و خورشید و لبخند. پس تو ما را دوست داری؛ بسیار دوست داری. ما نیز خوش بخت ترین های جهان هستیم، چون آن که دوستش داریم، دوستمان دارد.

منبع: همشهری آنلاین

به "تو ما را بسیار دوست داری!" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "تو ما را بسیار دوست داری!"

نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید